عشق کو چلو ماعشق کو چلو ما، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه سن داره

بهانه ی عشق

اولین چکاپ

عشق مامان بعد از کلی تحقیق بلاخره دکتر شما را انتخاب کردیم آقای دکتر نادری روز دهم تولدت بود که بردیمت مطب دکتر قبل از رفتن سونو گرفی HIPرا که تو بیمارستان نوشته بودند را انجام دادیم که شکر خدا مشکلی نداشت آقای دکتر صدای  قلبت را چک کرد وبعد چشماها و سپس وزن که خدا را شکر از 3500 به 3650رسیده بودی و آقای دکتر گفت مشکلی نداره و بهم گفت چه جیزهایی نخرم که شما دلدرد نگیرید و در ضمن برات هر شب قطره ویتامین  A+D تجویز کرد که تا دوسالگی بخوری ولی عزیزم شما خیلی بد دارو میخورید آقای دکتر میگفت ممکن پات توی زایمان طبیعی در رفته باشه ولی با این که جواب سونو خوب بود گفت باز هم پیش ئکتر دوامی یکی از بهترین متخصص های ببرمت که یک رو...
9 مهر 1394

زردی

روز پنجم تولدت بود که اول برای تست تروئید رفتیم مرکز بهداشت نواب من نمی دونم چقدر دل نازک شدم در مورد شما اصلا نمی تونستم تو را ببرم واسه آزمایش که با بابا و مامن مهشید رفتی و من در اتاق شیر صلوات میفرستادم ومنتطرت بودم که خدا را شکر خیلی گریه نکردی برای چکاپ بردمت پیش فرزانه جون ازت خون گرفت و شما گریه میکردی ومنم همراه شما اشک میریختم فرزانه جون گفت من جواب را میگیرم وبهتون خبر میدهم . که عصر تماس گفت زردیش خیلی کم ودرصد 12 است ولی برای اینکه زردی بالا نره و نخواهید هر روز بیمارستان بیایید برای چکاپ بهتر 24 ساعت تو دستگاه باشه امیر محمد عزیزم وقتی به اون روز فکر میکنم برام خیلی عذاب آور حتی نمی تونم به عکساش نگاه کنم از یک طرف خودم د...
4 مهر 1394

آخرین شب

پسرکم خاطره آخرین شب را توی برگه نوشته بودم که امروز برات توی وبلاگ می نویسم امیرمحمد عزیزم حالا که دارم می نویسم ساعت 12:43دقیقه است این آخرین شب ای است که تو دلم هستی قربونت برم داری آخرین تکونات را میخوری امروز وقتی پیش خانم دکتر رفتم گفت باید بستری بشی همین امشب ولی دلم میخواست یک شب دیگه درونم باشی امیر محمد خیلی زود گدشت این 9 ماه حس عجیبی برای فردا دارم مادر عزیزکم همیشه آغوشم برایت باز است پسرکم هر جا زندگی کم آوردی بیا توی آغوشم امیر محمد بهت قول می دهم مثل این 9 ماه ازت مواظبت میکنم پسرم یه ترسی تو دلم هست برای زایمان ولی همش می گم به خدا تو کل میکنم عزیزم دارم واسه فردا آماده میشم امشب با بابا رفتیم شام بیرون و به اجبا...
3 مهر 1394

مانیاد عزیز به دنیا آمد

پسر قشنگم مانیاد عزیز در تاریخ 94/05/08 دیده به جهان گشود کل دوران بارداری را من و الهام جون با هم سپری کردی و بیشتر سختی های بار داری را با هم شریک بودیم آرزو میکنم شما هم برای هم دوستای خوبی باشید مانیاد عزیزم تولدت مبارک                                     ...
10 شهريور 1394

چکاپ دوازدهم و خستگی مامانت

93/05/08 بود که با علی جون مثل همیشه رفتیم مطب چکاپ های لازم انجام شد و بعد با علی جون رفتیم پیش خانم دکتر و علی جون از استرس ادامه بارداری گفت که مبدا برای بچه خطر داشته باشه ولی خانم دکتر متقاعدمون کرد که مشکلی پیش نمیاد من اینبار گفتم پسرم خیلی کم تکون میخوره که خانم دکتر دستور نوار قلب داد گفت برو یه چیز شیرین بخور و بیا بابا رفتیم یک دونه شیر خرما خوردیم و یک دونه ویفر کاکائو بعد 10دقیقه رفتم داخل خوابیدم روی تخت که دور شکمم را بستند بهم گفتند هر موقع تکون خورد یک دکمه را فشار بدم که شما اول اصلا تکون نمی خوردی و من کلی نگران تو دلم همش میگفتم امیر محمد عزیزم پاشو مامان خانم کریمی که ماما خانم دکتر است دو طرف شکمم را گرفت وتکون ...
10 شهريور 1394